تبليغاتX
گربه روی شیروانی

گربه روی شیروانی

من جستجو نمی کنم ، پیدا می کنم

همیشه در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست. زن‌های زیبا، یا دور می‌شوند، یا می بارند، آب می‌شوند می‌روند توی زمین. دنیای زن‌های زیبا، همین‌قدر تلخ است. دل‌ام سفر می‌خواهد .... و یک‌بار ِ دیگر بلند شدن از خواب در یک روز آبانی.دل‌تنگی، صاحب دارد. دل‌تنگی، چیزی‌است شبیه نوستالژی  نوار کاست؛هنوز هم کاست‌های بنان و ستار و دیگران، توی هر اسباب‌کشی ، با دقت بسته‌بندی می‌شود.
دنیا، همین است. مُرده‌ها را هنوز با احترام وُ اشک، دفن می‌کنیم، زنده‌ها را با نکبت.آدم ، دل‌تنگ به‌قدر تمام دل‌تنگی‌هاش، مرگ در چنته دارد؛ دل‌تنگی، شبیه هدیه‌ای‌است که از پس ِ یک رابطهء تمام‌شده، از راه می‌رسد. و غمگینی، چهره ندارد .

زن‌ها همیشه خیلی تلخ‌ غصه می‌خورند.... مثل خودم و مردان همیشه توی تاریکی گریه می کنند .وهمیشه یک طرف ابر، رنگ پاییز است . (فکر می کنم عکسهای سفر آرش منو خیلی دگرگون کرده )

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 23:12  توسط فرانک  | 

اولین باری که دیدمش پشت ددی قایم شده بود و هر چی می پرسیدم جوابمو نمی داد . هر از گاهی روز های پنجشنبه همراه ددی به شرکتمون میاد . دیدار سوم یه کمی قیافه ها آشنا بود و سوال می کردیم ایندفعه با بالا و پایین بردن ابروش جوابمون رو می گرفتیم . تا اینکه یه پنجشنبه با تی شرت و ساعت مچی اسپایدر من آمد . نا امیدانه ازش پرسیدم به به چه بلوزی تنت کردی اسم این عکس رو لباست چیه ؟ به آرامی گفت اسپایدر من و این شخصیت رابط دوستی من و شایا شد . باهم نقاشی می کشیم ، برام شعرهای مهدکودکش رو می خونه و همه رنگها رو به لاتین میگه . از دوستاش و مهدکودکش تعریف می کنه و ... ووقتی می خواد بره پیش دادا دگمه ۱ آسانسور می زنه . خاله فرانک بیصبرانه منتظر فرداست که شایا بیاد و تعریف کنه از دوستانش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 20:45  توسط فرانک  | 

برای آدمی مثل من که با خاطراتش زندگی می‌کند، یادآوری هر دوره‌ای از زندگی و مرور خوشی‌های آن آزار دهنده و در عین حال اجتناب ناپذیر است؛ اجتناب ناپذیر از آن جهت که ذهن من به‌طور ذاتی قابلیت عجیبی در به خاطر سپردن دقیق حال و احوالات گذشته، نام و چهره افراد، تاریخ مناسبت‌های مختلف و ... دارد که کاش نمی‌داشت .

معتقدم همیشه یه دلیل برای بهتر بودن از خودم دارم ، و اگر هم نداشته باشم آنقدر تلاش می کنم تا بالاخره یه خوبی بیشتر از خودم داشته باشم. فقط باید از صمیم قلب بخوام و ....

معتقدم هیج وقت چیزی رو از دست نمی دم ، هرگاه اتفاقی برام رخ بده فرصت دارم که درس مهم و ارزشمندی رو بدست بیارم .

 تو یه دردسر ۵۰٪ گیر افتاده بودم ، خدا رو شکر به خوبی و خوشی به اتمام رسید . این دردسر درس خوبی بهم آموخت ، درسی که در کنارش محبت دوستان حک شده بود . خوشحالم دوستان خوبی در کنارم هستند .

ممنون از شماها . فریناز - آفاق - منیژه - اسکندر - یاشار - آذین و شهرام .آ

خداوند  شماها  رو با روبان قرمز که دورتان پیچیده شده برام هدیه داده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:29  توسط فرانک  | 

سکانس اول  ،  ساعت دوازده شب مزرعه آقای جان باروز

 آقا گرگه صبرش تموم شده می خواد هرچه زودتر خبر ازدواجشو با خانم سگه  به گوش دوستان جنگلیش برسونه . قرعه به اسم من در اومده که این خبر رو به گوش دوستان برسونم از مترسگ مزرعه آقای جان باروز خواهش کردم امشب در کنارش حلقه بزنیم . یکی باید این خبر رو به دوستان برسونه  کی بهتر از قاصدک  برکه کوچک  ، دوازده شب نزدیکه و دوستان بی صدا وارد مزرعه میشن ، نور مهتابی ماه وسط مرزعه همون جایی که مترسگ پیر کاشته شده را روشن کرده ، آقا گرگه شروع میکنه به صحبت کردن که ................ یهو صدای شلیک مجمع  دوستان رو بهم می زنه ، نفهمیدم خودمو از اون مزرعه چه جوری نجات دادم . وقتی به خودم آمدم صبح شده بود درد پام به شدت آزارم میداد ، متوجه شدم که لای شاخه هایی که هیزم شکن پشت قاطرش جمع کرده پنهان شدم ، هیزم شکن به سمت شهر راه افتاده و خون ریزی  پایم بیشتر شده . از کنار مزرعه آقای باروز  رد شدیم ، مزرعه سکوت غم انگیزی داشت آقای جان باروز  دستی به هیزم شکن تکان داد و ازش چند شاخه درخت گرفت و گفت یه مترسگ خوب می خواد بسازه  ، و چند شاخه سوخته نشونش داد و گفت اگر بدردش میخوره می تونه برداره ، مترسگ پیر  کاملا سوخته بود .

کم کم هوای دودی به مشام میخورد داریم به شهر نزدیک میشیم و............. آغاز ادامه زندگی در شهر.

 سکانس پایانی  ، خانه شیروانی هیزم فروش

4 سال از زندگی شهریم می گذره و همچنان به شب مهتابی مزرعه آق بابا قکر میکنم ، اتقاق اون شب پایانی نداره ، اعتماد دوستان جنگلی به قاصدک و خبر چینی قاصدک به آقای جان باروز  ، اون شب آقا گرگه و خانم سگه نتونستن خبر ازدواجشونوبه دوستان اعلام کنند ، مجسمه  خشک شده آقا گرگه فروخته شد و خانم سگه با توله های دو رگه اش نگهبان مزرعه باروز شدند .

و من گربه روی شیروانی  هر وقت نور مهتابی ماه شیروانی هیزم فروش رو روشن میکنه داستان شب مهتابی مزرعه  باروز  رو به گربه های شهری تعریف میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 20:49  توسط فرانک  | 

اولین شبیست که تنهام و  اضطرابم با ثانیه های ساعت بیشتر  بیشتر میشن . نمی دونم امشب رو چه جوری به فردا صبح تحویل میدم . مادرم شنبه قراره جراحی  بشه ،هزار ویک غم و غصه دارم که باید خودمو آماده کنم. همسایه روبرویی یه جشن تولد خانوادگی گرفتند یک ساعته که دارند به کوچولوشون یاد میدن که شمع رو بجای توف فوت کنه . دارند شادی میکنن و میخندن از صدا هایی که بگوشم می رسه تعداد بچه ها بیشتره .حرفهایی که بچه ها می زنن و سر شکلات کیک بحث می کنن و یادر خواست آهنگ واسه رقص می کنن (هنوز هم پارمیدا رو دوست دارند). وای که چقدرخوردن طالبی با  آهنگ پارمیداو سرو صدا های بچه ها چسبید.انگاری همسایه پایینی زیاد اعصاب این شادی رو نداره و با صدای بلند اعتراض میکنه که صداهاتون میره رو اعصابم. اگه باز هم سر و صدا راه بندازین با کلانتری تماس می گیرند.

واقعا که چهار دیواری نه عکسی بهش میخ شده و نه اختیاری بین این چهار تا هستش. فقط سایه ایی که رفته رفته  دورتر و محو تر میشه رو می بینیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 22:55  توسط فرانک  | 

وقتی ایمیلی که مهرناز ارسال کرده بود را باز کردم ، فال رنگ به ماه تولدها بود. دنبال رنگ ماه تولدم بودم که رنگ ارغوانی به فالم در اومد .

۱- اسرار آميز هستيد.

۲- بهيچوجه خودخواه نيستيد .

۳- زود و آسان نظرتان جلب ميشود.

۴- روزتان با توجه به خلقتان ميتواندغمگين يا خوش باشد.

۵- بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد .

۶- بسادگي امور رافراموش ميكنيد.

۷- بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

و......اما نظرات خودم نسبت به این فال 

۱- چه جالب

۲- دروغ چرا یه کمکی خودخواهی به ارث بردم

۳- شاید

۴- 60 % موافقم

۵- چه عرض کنم شاید بعضی از دوستان مخالف این نظر باشند- عمل احمقانه رو مشاهده میکنم نه عمل

۶-  قبول ندارم به جای بسادگی بسختی رو جایگزین میکنم

۷- اووووووووه اگه پیدا بشه .

من که خودمو آبی می دیدم ارغوانی از آب در اومدم .

حالا شما چه رنگی هستید؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 22:25  توسط فرانک  | 

حتی فکرشم به اندازه کافی خوب و مسخره ست. اینکه یکی مثل من بشینه این ور میز، یکی هم مثل تو بشینه اون ورش. دوتایی مون هات چاکلت سفارش بدیم و همین طور که منتظر   سفارشمون هستیم تو شروع کنی تعریف از خودت ، کی هستی ، چه فکر هایی در سر داری و ... و یک نخ سیگار برمی داری و با احترام ازم سئوال میکنی (می تونم سیگارمو روشن کنم ) و حرکت تائید از سمت من صادر میشه و خلاصه اون شب هم پایان می رسه .

خاطره ای که ازتو یک خیال به جا ماند که هم عمیق تر است و هم ماندگارتر.

هیچ می دونستی ....

هر سال 52 هفته است + یک روز
52 تعداد ورق های بازیه
پس هر ورقی یه هفته داره توی سال
اما 1 روز میمونه که اون روز ،روز ژوکره!
29 اسفند هر سال روز ژوکره!
ژوکر تنهاست ،بدون خانواده ست ... اما!!!  ٫٫٫٫٫دوست داشتنی تر از هر روز ٫٫٫٫٫٫    

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 20:20  توسط فرانک  | 

انگار همین دیروز بود که یه لامپ تو کله م روشن شد :

" چرا من یک وبلاگ نداشته باشم ؟ "

اینطوری شد که  " گربه روی شیروانی " متولد و وارد دنیای مجازی شد . نوشتن تو وبلاگم یکی از لذتهای زندگیمه که حالا بعد از گذشت یکسال و نیم فکر می کنم دیگه نمی تونم کنار بگذارمش . یه گوشه دنج برای خالی کردن تراوشات ذهنی یا افکارم جا باز کردم .

چند ماهیست که به علت یه سری گرفتاری نتونستم پست جدید بگذارم ولی دلیل نمیشه که نمی خوام بنویسم .

یکی از آرمانهای چخوف: (همه چیز این دنیا برایم روشن است و من نمی دانم که چطور باید زندگی کرد .انسان هر که و هر چه می خواهد باشد ٬ باید زحمت بکشد و عرق بریزد . مفهوم وهدف زندگی و شور و سعادت انسان هم فقط در همین است  .) چقدر خوب بود که مزرعه دار بودم و بیشتر بفکر گاو ها و اسبها و مرغ و خروسها و .... بودم تا تحویل نقشه های معماری و در انتظار فیش حقوقی و ...مزرعه دار بودن  به مراتب بهتر از زندگی خاکستریه .

 در روزگار ما نه از شکنجه خبری هست ٬ نه از اعدام و نه از تاخت و تاز بیگانگان نه از قتل و غارت ٬ با این وجود درد و رنج را پایانی نیست .

سال جدید  یکماهه که شروع شده  و چیزی که واضحه اینه که من تو این مدت خیلی تغییر کردم .سلولهای خاکستریم بیشتر به سفیدی می زنن .یه خونه تکونی حسابی تو ایام عید انجام دادم و الان لذتشو می برم .چند ا اتفاقهای کوچولو و خنده دار هم ثبت پرونده های مهیجم شده . هتل هما ی تهران یکی از این خاطراتیست که چند وقت یه بار منو شاد میکنه. نصف لذت هر چیز در انتظاری ست که برای آن می کشیم . ممکن است آن را به دست نیاوریم ولی می توانیم از انتظار کشیدن برایش لذت ببریم .

مادرم،خواهرام ، برادرم ، دوستانم  نگام کنید : من واقعا بزرگ شدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 18:49  توسط فرانک  | 

رفتم سفر منتظر گاو سفید شدم بالاخره با اون شاخهای منحنیش خودشو رسوند . نگران به استقبالش رفتم ولی گاو سفید لبخند زنان به سمتم آمدو عیدمو داد . روز های خوبی رو سپری میکنم در کل آغاز خوبی بود امیدوارم پایان خاطر انگیزی داشته باشم .

ظاهرا گاو باز خوبی میشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 13:7  توسط فرانک  | 

وقتی گفتم ...آخ ایش پنجم رو هم رد کردم ، فکر اینجاشو نکرده بود که چیا در انتظارمه . کاشکی مثل این فیلمهای تخیلی هالیوودی زمان برمی گشت عقبتر ومن دوباره می رفتم تکلیف شب می نوشتم . یادمه وقتی خانم عنایتی برای روز شنیه حسنک کجایی رو مشق آخر هفته گفت . عصبانی شدم و هی گفتم کی این پنجم رو رد می کنم . ولی الانه دلم واسه اون روز ها تنگ شده حاضرم سه بار پترس فداکار رو بنویسم .

وقتی اول سال میشد همراه مادرم می رفتیم لوازم تحریر فروشی و کلی دفتر و خودکار و .... می خریدیم ذوق این که دفتر نو زیر دستمه اول صفحه هارو با خط خوش می نوشتم  ، زمون ما که از دارا و سارا و باربی خبری نبود که دفتر ها با این شخصیتها صفحه آرایی بشه ، پز دفتر 100 برگ جلدار رو می دادیم . یادش بخیر حکایتهای :

-         خانواده هاشمی

-         حسنک کجایی

-         پترس فداکار

-         طوقی و دوستانش

-         کوکب خانم و ....

 دلم خیلی تنگ اون روزهاست

وقتی فکرشو میکنم هر دوره از سنم یه آرزوی شغلی داشتم ، دوران ابتدایی دوست داشتم معلم بشم وقتی وارد کلاس میشم همه برپا شن و احترام بگذارند. دوران راهنمایی من و سروناز دوست داشتیم دکتر زنان زایمان بشیم . دوران دبیرستان دوست داشتم مثل سالوادور دالی بشم و ...

الان دوست دارم یه مزرعه داشته باشم و تو طبیعت زندگی کنم ،(البته اگه دسته خودم بود زندگی دودی رو حتمن کاتش می کردم) .

متاسفانه  یادش بخیر هارو همون پشت ترافیکهای سنگین تهران باید بگم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 13:12  توسط فرانک  |