تبليغاتX
گربه روی شیروانی

گربه روی شیروانی

من جستجو نمی کنم ، پیدا می کنم

و بالاخره بعد از چند سال کاری امروز پنجشنبه رو به خودم استراحت دادم و خونه ماندگار شدم ، یه کمی می خوام تمرکز فکری داشته باشم ولی  بهانه موندم عروسی هدیه بود که امشب برگزار میشه .

 

و بالاخره  شمارش معکوسم داره نفسهای آخرشو می کشه ، مسافرتم نزدیکتر میشه هیجان این سفر بیشتر استرس وارد کرده ، هر شب تو دفترچه یادداشتم چیزهایی رو که باید بردارم و می نویسم . و فریناز متوجه استرسم شده  و همش داره دلداریم می ده .

 

 نمی دونم چرا امروز که باید برای عروسی آماده بشم  دارم پست جدید می گذارم ، فعلا پنج روز به رفتنم  فرصت دارم  ، شاید هم هرچقدر شماره معکوس به صفر نزدیکتر میشه هیجان من به 100 اوج می گیره . دارم فکرم رو  خالی می کنم  تا با فکر DEFRAG شده برم سفر و با فکر پر برگردم . این آخرین پست رو داشته باشین تا 28 تیر .....

دوستان عزیزم شما هارو به کاسنی و کاسنی رو به امان خدا می سپارم  .  مواظب خودتان باشید .

 فعلا خدا نگهدارتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:47  توسط فرانک  | 

بیشتر اوقات ترافیک اتوبان همت منو متوجه خیلی از اتفاقات می کنه  ، یکی از اتفاقاتی که نظرمو خیلی جلب کرد وانتی که بار هندونه زده و یک مقوای سفید رنگی که شکل یک هندونه رو کشیده شده  و زیرش با خط درشت (هندوانه به شرط چاقو) نوشته شده بود ، آرام آرام از سمت راست اتوبان حرکت می کرد.  وقتی که  فکرشو می کنمزندگی همون بریدن هندونه ست وقتی نمیدونی توش چه رنگیه و داری همچنان با چاقو می بریش و می چرخونیش و خوشحالی از انتخابی که کردی .

امروز صبح با چند تا دوستانم  برای صرف صبحانه رفتیم اردک آبی مرکز خرید تندیس . خیلی محیط شلوغی داشت  شاید هم بخاطر تعطیلی شلوغ شده بود . برای شستن دستهام رفتم سمت سرویس بهداشتی ، خانومی با موبایلش صحبت می کرد ، شرط و شروطی بود که برای شخص مقابل تعیین می کرد. سر میزمون که آمدم خانواده ایی که پشت سرمون نشسته بودند شرط سفر می گذاشتند . صحبت از سفرم شد یکی از بچه ها گفت  این (...) کارو برات انجام می دم به شرطی که سوغاتی یادت نره . صحبت از عروسی هدیه (دوست و همکارم ) شد ، گفتم شرکت می کنم ولی به شرطی که تو هم بیایی .  این شرط شده تکه کلام جملاتمون. حالا زندگی کن به شرط چاقو....

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 22:53  توسط فرانک  | 

وبلاگ نوشتن هم درد سرهای خودش رادارد اول که باید مواظب باشی نوشته ات به هیچ عنوان به هیچ کس برنخورد باید به گناهان گذشته اعتراف کنی ، خودت دستی دستی پرونده اعمالت را رو می کنی بعد باید یکی یکی آرزوهایت رابشماری ودر حسرت آرزو ماندن خیلی از آنها افسوس بخوری .هرچه فکر می کنم می بینم خیلی وقت است که دیگر آرزویی برایم نمانده است وتمام آرزوهایم را یا در کودکی جا گذاشته ام ویاسالهاست که باد آنها را با  خودش برده است .سالهاست که با آرزوی شنیدن خبری خوش بیدار می شوم وشب با شنیدن چند خبر بد می خوابم .                          

 یادمه که وقتی بچه بودم ، بزرگترین آرزویم این بود که آدم خیلی مهمی شوم تا موقع تشییع جنازه ام کلی آدم بیاید ویک تاریخ بفهمد که من نیستم . از صمیم فلب آرزو می کنم خانواده کوچک من هرگز دیگر از این کوچکتر نشود . این روز ها عجیب دلم می خواهد همه شاد باشند بخندند . نمی خوام خنده دوستانم را با فیش حقوقی که آقا رضا سر میزشون تحویل می ده ببینم .دلم می خواست آرزو داشتم سد بزرگ سوءتفاهمات از زندگی ما برای همیشه کم شود اما انگار هرچه می گذرد شکاف ها عمیق تر می شود وکینه ها کهنه تر ودوستیها بی رنگ تر وسوءتفاهم ها بیشتر شاید این هم از خاصیت بزرگ شدن ماست .

بهرحال آدمیزاد زنده است به همین آرزوها یکی می گفت آرزوهای امروزت را بنویس تا یادت نرود خدا یادش نمی رود اما تو یادت می رود آنچه که امرروز داری آرزوی دیروزت بوده است ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:21  توسط فرانک  | 

00:00:10

00:00:09

00:00:08

00:00:07

00:00:06

00:00:05

00:00:04

00:00:03

00:00:02

00:00:01

00:00:0

 

تا حالا به شمارش معکوس فکر کردین ....... تا حالا شده اتفاقی براتون بخواد بیافته و براتون شماره معکوس بزارن ........ که شما هیچ وقت نخواین این شماره ها تموم بشن . هر لحظه اندازه ی یه قرن می گذاره ، و حسش 1000 بار مردن ........ حالا بعدش چی میشه ؟ هیچکس نمی دونه !

 

و تمام ......  

      

ولی تمام به معنی آخر خط نیست ، امکان داره این شمارش برای پرتاب به فضا ، تحویل سال نو ، و یا شروع مسابقه اسب دوانی و شادیهایی که بهمراه می آره ، باشه

چند روزه که شمارش معکوسم شروع بکار کرده ، دارم به یک سفر آماده میشم که خیلی برام هیجان انگیزه ، خیلی دوست دارم این شمارشها زودتر به صفر برسند و من چند روزی با هیجان و دور از فکر و خیال زندگی کنم .  سفری که دوست دارم زمان متوقف بشه و من حسابی خوش بگذرونم .

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 22:13  توسط فرانک  | 

بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که چه اتفاقاتی داره برای ما ها میفته ما جوونا قراره با این همه امیدی که داریم ، باید آینده رو بسازیم؟!

 تا دیروز خیلی از دست خودم شاکی بودم که چقدر ناامیدم اما امروز می بینم که بقیه از من ناامید ترن ، تازه در نظر همه اونا مرغ همسایه غازه اونم چه غازی پروارو گوشتی اما کاش همه ما می دونستیم که واقعا آواز دهل از دور خوشه اینقدرا هم که فکر می کنیم شکلاتای دیگه خوشمزه تر از مال ما نیست . کاش با خودمون یکمی فکر می کردیم که هر جا گلی هست در کنارش خار هم هست . وقتی فکرشو می کنم دختری که ناخواسته بار دار شده و بخاطر آبرو و حیثیتش موجود درونش را که هنوز غیر از قلبش هیچ شکلی نگرفته را تصمیم گرفته از بین ببره ، و دنبال دکتر های زیر زمینیه ، آزارم میده . ای کاش  می شد این موجودات درونی را نجات داد .بعضی وقتها با خودم آرزو می کنم که ای کاش ما آدما دو بار زندگی می کردیم یه بار برای تجربه کسب کردن و یه بار برای زندگی کردن اون موقع مجبور نبودیم واسه فکرامون بهای سنگینی رو بپردازیم.یکی میخواد نوع رفتار و زندگی دیگری را بدوزده ولی نمیدونه که اون نقاب دیگری  رو به چهره اش زده .

کاش می شد فهماند که  بعضیها نقاب دزدند .

کاش می شد طراح زندگی خودمان بودیم نه یک بازیگری که ، دیگری کارگردانیشو به عهده گرفته . 

کاش می شد کمتر حسرت عروسک رقصان سارا رو بخوریم ، یا کمتر به ماشین کنترلی سامان قبطه بخوریم .........

کاش می شد.

شاید وقتی دیگر، این نقابها را از بین ببریم .

شاید وقتی دیگر، این نقابها طور دیگری طراحی بشند.

و یا

شاید وقتی دیگر، ما  یکمی خودمون  باشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:52  توسط فرانک  | 

 

از دوستم رژ گونه هدیه گرفتم ٬ ولی انگار ازوقتی دنیا وارونه شده رنگ رژ گونه ها رفته ٬ رنگ پریده با دست های یخ کرده به زنگ تلفن گوش می دم٬با من هم کار دارد ، به خیر گذشت دارد دلداریم می دهد ٬ می شنوم و نمی شنوم. دارم بلند بلند با خودم و او حرف می زنم می خواد بره می گم نره ولی باید بره می خواد برنده بشه ٬ به دنبال چیزی که نمی دانم چیست ٬ بهانه می گیرم . صدای خنده اش زنگ می زند توی گوشم ٬ ادا در میاورم مسخره بازی می کنم ٬ هایپر شدم٬ از وقتی دنیا وارونه شده.با یک حرکت silent می شوم ٬ شاید غریبیم می کند ٬ لبخند می زنم و تا دقیقه ای بعد دارم فکر می کنم خوب بود؟خوب بودم؟خوب بودی؟ربع ساعتی دیر کرده ام ٬ ربع ساعت می تواند قرن ها باشد و می تونه سیم ثانیه کمتر طول بکشه.پرسیدی خوبم؟نگاه کردم به چشم هایی که لحظه ای قبل اشکی بود خندیدم که خوبم .خنده ای که دیرزمانی منو یاد خودم می انداخت . وقت خداحافظی رسیده و باید می رفت ، و از خواب پریدم  ساعت رو نگاه کردم نزدیک 4 صبح بود خوشحال شدم خیالم راحت شد که یک خواب بود . یک دفعه همه خوشالیم silent شد ، بالاخره که چی اون باید بره چون انگیزه داره باید به هدفش برسه . برای همچون روزی ثانیه شماری کرده باید مسابقه رو ببره .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 23:36  توسط فرانک  | 

اگر خانه ام همسایه صحرا بود . تمام رویا هایم را به بیابان می کشاندم.

اگر دختر یک شکارچی بودم و اولین شکارم پرنده ای سبز قبا بود ، هیچ وقت از شکارم خشنود نمی شدم .

اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم احساس گناه می کردم.

اگربه بهانه شکار پیش از سپیده دم به صحرا می رفتم و هوای صبح را میان فکر هایم می نشاندم ، ارگانیسم طبیعت را بی پرده می دیدم .

آنوقت زندگی ام بدون اتفاقی آرام می گذشت ، ودر نفس فصلها روان می شدم و زیر آفتاب سوزان راه می رفتم و حرمت خاک را از کفشهایم  جدا نمی کردم.

دنیای کوچک ما حکایت دنیای امروز است که هیچ مرزی را برنمی تابد. با این حال در این دنیای کوچک نابرابریهای یزرگ اعم از تفاوت در سطخ زندگی، درآمد، دانش، و رفتار و فرهنگها کم نیستید. از همه بدتر اطلاعات غلط و تصورات نادرست در بسیاری موارد باعث شده است که ما نتوانیم تعامل سازنده ای با یکدیگر داشته باشیم. و من خوشحالم که دختر یک شکارچی نیستم ، ولی خانه ام همسایه شکار گاهیست که شکارچیان زیادی دارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 6:56  توسط فرانک  | 

به پیشنهاد  توکای مقدس بیشتر وبلاگ نویسان دعوت به بازی لینک دوستانشان شدند . کاسنی هم منو به این بازی دعوت کرده که من عذر خواهی می کنم . همه لینکهای وبلاگم نویسنده های خوبی هستند که من از خواندشان لذت می برم ، ولی برای اینکه دل دوست وبلاگ نویسمو نشکنم دوست دارم در مورد دوستهایی که توی شرکت باهاشون همکارم بنویسم. البته اضافه می کنم تعدادی از این دوستان جز پیوندهای وبلاگم هستند.

 

کاسنی : خیلی متفاوت می نویسه ، توی لینک دادن دوستانش هم خیلی وسواس داره و بالاخره هم نفهمیدیم که توی تایلند پیشنهاد بیشرمانه شده یا نه .و ................ خوش تیپ

 

طبقه منفی 2

سمر : دوست داشتنی و مهربان و آرشیکت هنرمندی که معماری داخلی منزلش حرف نداره ، دلم واسه فلفول گفتناش تنگ می شه . همیشه هم یادم می ره دوشنبه ها ماشین نیارم و با سمری برم خونه .

مونا : چی شد این مهمونیت مونوش خانوم سی ام داره نزدیک می شه آآآآآآآآآ ، پایه شیطنکه . یادش بخیر سفر کیش .

اسکندر: زهره . امیر محمد ....... من می دونم

سرینه: همیشه انگشت اشاره شو مزه مزه میکنه و بالاخره نفهمیدیم جدولشو حل کرد یا نه

مهندس آلبا : آلبرت  مهربونم که همیشه در حال تحویل پروژه است  ، فقط کافیه این سوزی رو من ببینم  بیچاره کرده همه رو  . خوش قلب و  دست و دلباز

مهندس ضیائی : دوست خوب من که الان رفته ونزوئلا دلم از الان براش تنگ شده ، هنرمندی که عکاسیش حرف نداره و قراره از من یک عکس هنری بندازه.

سیما : فرانکی چی شد تور ترکیه ؟ کی بریم ؟ همه اش گرفتار کار و جلساته

مهندس ذواشتیاق: اووووووووه اوووووووه خیلی خطرناکه فامیلمونه حرف نزنم به نفعمه

 

طبقه منفی 1

بنفشه : هر چی ازش بگم کم گفتم .

مهندس مفیدی : پر از انرژی که هیچ وقت کم نمی آره ، خوب نصیحتم می کنه ، خوش تیپ شرکتمون ، و من معلم کامپیوترشم  .

آرش : هم صحبت خوب من و بنفشه

صونا : همچنان دنبال ویزای ایتالیاشه

دکتر صمیمی :  دوست خوب من و مونا و سمر و خیلی نگرانمه همه اش سعی می کنه یه کاری واسم بکنه ، احساساتی و و بعضی وقتها غمگین 

مرتضی : آرشیتکت اصفهانی که کارشو خیلی دوست داره و موفق هم هست و دو سال پیش من یک بیسکویت صد تومانی رو پانصد بهش فروختم ، آخی مدتها بیسکویت  رو نمی خورد که گرون خریده

وحیده : داره  نی نی دار میشه .

حامد : هانا چطوره مهندس ؟

منوچهر : خیلی مهربون هر چی بپرسی حتما وقت می گذاره و کمکت می کنه ، خیلی دوست دارم تو یکی از شارتها باهاش کار کنم .

مانا : دوست مهربونم که خیلی چیز ها ازش یاد گرفتم ، چه خاطراتی که باهاش نداشتم از کلاسهای سوری گرفته تا شارتهای پروژه جم ، و خیلی وقته از شایا عکس نمی گذاره

مهندس نیستانی (توکای مقدس): چی شد این لیست تنقلاتم مههههههههههههندس ،خیلی بد در اومدی مهندس دیگه بهم جایزه نمی دی . از مهندسانی که جوراب سفید پاشونه بدش می آد ، از مهندسانی که وسط حرفشان کلمه لاتین بکار می برند بدش می آد ولی خودش بعضی وقتها آخر جملشو با لاتین تموم می کنه .  ولی خوش قلب و مهربون

مهندس دیباج  و مهندس هوشمند : دوستان خوب من هستند ، بخصوص وقتی مهندس هوشمند سیب می خوره چقدر دلم سیب می طلبه.

مهندس عبدالرسولی : دختر شیطونشم . خیلی دوست داره منو روانه خانه بخت کنه و هر روز کت و شلوارشو میده خشکشویی .

مهندس اردلان : رمانتیک و هنرمند و عاشق سنگ ، مرسی از گردبند انرژی که گردنم انداختی.

مهندس دستمالچیان : داخلی 666 خودتون قضاوت کنین شما رو یاد چه فیلمی می ندازه .

 

طبقه اول

آلیا و پرستو : خیلی با هم درد و دل می کنیم ، البته اگر این توکا بگذاره قندی که نشونه گرفت سمت آلیا دیگه رفت و نیومد

 

طبقه دوم

مهندس درکی : مثل پدرم می مونه خیلی دوستش دارم و صحبتهایی که با هم می کنیم : دوست پسرتو بیار آشنام کن ، فرانک امروز ناهار چی بخوریم ، کافی شاپ رفتی ؟ با کی رفتی و داستانهای دارا و نیکی

منیژه :  خیلی جدی و خوش قلب ، خیلی باهم گپ می زنیم ، خیلی خیلی دوستش دارم

بخش کامپیوتر : همشونو دوست دارم و خوبیم باهم بخصوص امیر پاشا که از همشون شیطونتره

ماریا : هنرمند ، خوش برخورد

 

طبقه سوم

آوا و هدیه : شور و حال هدیه همیشه اطرافیان رو شاد می کنه ، آوا دختری که میشه بهش اعتماد کرد ، وقتی باهاش صحبت می کنم به آرامش می رسم . پایه کمک کردن ودرد و دل کردنه. مهربون و هنرمند

علیرضا و محمد رضا : (سمیر و آتش) تو سفر ابیانه شناختمشون باهوش و وفادار امیدوارم به اون چه که می خوان برسند.

خانم صنایع : اینترانت شرکت از همه چی خبر داره .

 

طبقه چهارم

یاشار : تام کروز شرکت و همیشه در حال  پرسیدن ( فرانکی آقاتون چطوره ؟) خیلی دوستش دارم و بهش احترام می گذارم .

شروین : لطیف و با احساس ، نزدیکه عروسیشه فعلا اعصاب معصاب نداره

ساسان : پسر عموی مونا همیشه کار داره ، آخر حرفهاش بگو بخدا داره ، فکر کنم مهربون هم باشه

سارا ، ندا ، ساحل ، مهرداد ، امیر : دوست داشتنی و فعالند و .........

طبقه پنجم

شکوفه : مهربون و عاشق همسرش مجید

مهندس باقری :تازه گیها سلام علیکمونو شرو ع کردیم

مژگان : یا دیشب مهمون داشته دیر خوابیده یا سرما خورده مریضه ، خوش عکس هم هست

مهندس مبلغ : شرطی رو از من باخت که خیلی مطمئن بود میبره

مهندس عزیزیان : دمت گرم مهندس با این رقصی که داری

دادا هوتی : به قمار خیلی علاقمنده ، امیدوارم شانس همیشه باهاش باشه  

مهندس بازرگان : توی سفر کیش شناختمش خیلی  مسئولیت پذیر و مهربون.

 

***********

بیشتر ازآنکه همکارانم باشند دوستانم هستند . خوشحالم که شما ها رو دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 23:7  توسط فرانک  | 

 

همه عشق‌ها معلول چند حادثه پیش پا افتاده‌اند. اگه من اسهال نگرفته بودم تا سر از بیمارستانی که تو توش دکتر بودی دربیارم و اگه تو از من نپرسیده بودی که شغلم چیه و اگه من نگفته بودم که شاعرم و اگه تو نگفته بودی که به شعر علاقه داری، الان بین من و تو جدایی صورت نمی‌گرفت. تو خودت گفتی عشق‌ها جز اون که اتفاق می‌افتند هیچ معنایی ندارند. نه دل بستن دو دلداده چیزی‌رو در جهان عوض می‌کنه. نه جدایی دو دلداده چیزی رو از جهان می‌کاهه. این‌ها حوادث پیش پا افتادة بشریه. همه عشق‌های تاریخ جهان به اندازة سوارخ شدن لایه ازون بر زمین اثر نگذاشته. پس از عشق، یک ایدئولوژی نساز. عاشقی به عشق باید دوام داشته باشه نه به وفاداری . ای عشق ، صدای منو می‌شنوی؟ الووووووووووووو صدای منو می شنوی؟؟؟؟

 

مخملباف و موضوعات ممنوعه!

 

از افراطی گری در ابتدای انقلاب آغاز کرد و تا جایی رسید که اکنون کمتر اثری از این فرزند انقلاب در ایران مجوز انتشار می گیرد. البته این پشت خط مانی های مخملباف از همان دهه هفتاد آغاز شد و هر روز بیش از پیش زمان چراغ قرمز عبورش طولانی تر شد.
آخرین اثرش هم متفاوت و تکاندهنده بود. هرچند هنوز نتوانستم متن کامل اثر را ببینم اما آنچه از فیلمنامه و نوشته هایش بر می آید گویای بسیاری چیز هاست که شاید دیگر نتوان بیانش کرد.

بایکوت ، دستفروش ، شبهای زاینده رود ، بایسکلران ، عروسی خوبان ، ناصر الین شاه آکتور سینما ، سلام سینما ، گبه ، نون و گلدون ، سفر قندهار و .................  سکس و فلسفه

جشنواره کن 2007 ، این اولین باری بود که مخملباف بدون ریش را همه دیدند .

وقتی عکس با پاپیون "محسن مخملباف " را که دیدم ، یاد آن خاطرات نوستالژیک افتادم . نمی دانم " افاغنه" و " تاجیک ها " چی دارند که ما نداریم ، ولی خوش به حال آن دو ملت که محسن مخملباف دارند .

و محسن سابق اکنون روی فرش قرمز در یک فراک.

کدام محسن را باور کنیم !!!!

محسن دسفروش را و یا محسن سکس و فلسفه را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:13  توسط فرانک  | 

..... مسئله این است که هیچ کس حجم گیلاس ،  دستش نیست . حالا لبریز می شود ؟ نمی شود ؟ وقتش شده ؟ نشده ؟ شاید هم اصلا گیلاس نیست ، بطری است . و همیشه آخر بطری ها گیج و ویج تراز این حرف ها هستند که حساب قطره آخر و اول و غیره را داشته باشند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 18:44  توسط فرانک  |